تبليغاتX
****ALLTHINKS****
دین - همشهري‌آنلاين:
طعم پيشنمازی عنوان مطلبي است كه از پايگاه اطلاع‌رساني دفترحفظ ونشر آثارحضرت آيت الله العظمی سيدعلی خامنه‌ای (مدظله العالی) برايتان برگزيده‌ايم

پيشنمازى، يعنى آدم مسجد را واقعاً محل كار خودش بداند؛ قبل از وقت، حتى قبل از ديگران، به آن‏جا برود و اوضاع مسجد را ببيند؛ اگر اشكالاتى در وضع ظاهرى مسجد هست، برطرف كند؛ سجاده‏اش را پهن نمايد؛ منتظر مردم بماند كه بيايند؛ با يك يك افرادى كه مى‏آيند، تا آن‏جايى كه مى‏تواند، تماس بگيرد؛ به آنها محبت بكند؛ از آنها احوالپرسى كند؛ اگر مشكلى دارند، در آن حدى كه برايش ميسور است، برطرف كند؛ نه اينكه پادوى كارهاى خدماتى مردم بشود - در بعضى از مساجد، چنين چيزهايى وجود دارد كه قطعاً غلط است - در آن‏جا بنشيند، مردم به او مراجعه بكنند، درد دل بكنند، خودش را بر مردم عرضه كند، در معرض مراجعات مردم قرار بدهد؛ نماز را كه تمام كرد، براى مردم مسئله و تفسيرى بگويد؛ حرفى بزند و بلند شود بيرون برود؛ يعنى اين‏طورساعتى از وقت خودش را در اين‏جا صرف بكند.

 به نظر من، اين‏طور پيشنمازى، يك فرد خيلى مفيد و مؤثر و بابركت و جلب كنندۀ عواطف است. در سايۀ چنين پيشنمازى است كه وقتى او به آن كسانى كه با مسجدش سروكار و رفت و آمد دارند، حتى كسانى كه وقت هم نمي كنند به مسجد بروند، اما دورادور مى‏دانند و از ديگران شنيده‏اند كه اين آقا، چه آقاى خوبى است، اشاره كند كه فلان كار بايد انجام بگيرد، نه بودجه مى‏خواهد، نه قدرت قانونى مى‏خواهد و نه بخشنامه لازم دارد؛ آن كار طبق نظر و گفتۀ او انجام خواهد گرفت. در مسجد دانشگاه، اگر اين روحانى صاحب اين مسجد شود و به آن‏جا برود و بنشيند بحث كند، حتماً دانشجويان جذب مى‏شوند. البته ممكن است مدتى نيايند و عده اى هم بدجنسى كنند، ليكن اصلاً دانشجو به يك نفر كه مثل پدر با او برخورد كند و مشكلاتش را مرتفع سازد، احتياج دارد. اگر چنين روحاني اي در آن‏جا باشد، اصلاً امكان ندارد كه دانشجويان مراجعه نكنند.

نقل شده در ديدار اعضاى شوراى مركزى نمايندگان ولى‏فقيه در دانشگاهها 8/7/69
 

+ نوشته شده در  ساعت 2:43 PM  توسط عمرانی | 
حکمت‌و فلسفه - زهرا رنجبر:
پنجم شهريور روز بزرگداشت محمدبن‌زكرياي رازي؛ پزشك و فيلسوف بزرگ جهان اسلام بود.

از آراء رازي در زمينه الهيات و طبيعيات اطلاع دقيقي در دست نيست؛ چون كتاب‌هاي او در اين زمينه‌ها از بين رفته است و تنها آشنايي با مبادي افكار او به دست آمده كه محدود به منقولاتي است كه در نوشته‌هاي مخالفان او آمده است.

رازي كتابي داشته به نام «علم الهي» كه در آن مطالب فلسفي و جهانشناسي را مورد بحث قرار داده و عقايد خاص خود را در آن بيان كرده است. از اين كتاب بزرگ اثري بر جاي نمانده؛ اما فقرات مختلفي از آن در كتاب‌هاي مختلف به وسيله دانشمندان ديگر و غالباً به منظور رد و نقض و بدگويي، نقل يا به آن اشاره شده كه ممكن است نشان‌دهنده هويت واقعي اين كتاب نباشد.

به نظر رازي، از تركيب نفس كلي و هيولي (ماده نخستين) به صورت‌هاي گوناگون، انواع موجودات زنده زميني و آسماني به وجود آمده اند. اجسام از تركيب ذرات تقسيم‌ناپذير هيولي و جوهر خلاء به وجود آمده‌اند و هرچه خلاء در بين ذرات هيولي كمتر باشد، سنگين‌تر و هرچه خلاء بيشتر باشد، سبكتر و گشاده‌تر است. اختلاف كيفيات اجسام از قبيل سنگيني و سبكي، تاريكي و روشني و جز آن به دليل كمتري يا بيشتري خلاء (مكان مطلق) در تركيب با هيولي (ماده نخستين) است.

هيولي كه پيش از تركيب با خلاء بسيط بوده، بعد از نابودي جهان، به همان حال نخستين باز مي‌گردد. رازي در چگونگي آفرينش، اسطوره‌اي را بيان مي‌كند: نفس كلي مي‌خواسته در آرزوي رسيدن به لذات جسماني با ماده درآميزد و نمي‌دانسته كه با اين كار از غايت خود دور شده و به اسارت ماده و اين جهان در مي‌آيد.

پس بنا به خواست خالق، نفس كلي به هيولي تعلق جست و به صورت‌هاي گوناگون با آن تركيب شد و از اين تركيب انواع عناصر و اجسام و موجودات زنده زميني و آسماني به وجود آمدند و چون نفس عالم خويش را فراموش كرد و به رنج و افسردگي افتاد، خداوند عقل را فرستاد تا در وجود آدمي، نفس را آگاه كند كه اين عالم جاي وي نيست و آنچه او در هيولي مي‌بيند و مي‌خواهد ناممكن است و تا در عالم مادي است رهايي از رنج ممكن نيست؛ تا اينكه نفس عالم خود را ياد آورد و عشق و محبت خود به هيولي را رها سازد و مشتاق به عالم خود شود و بعد از جدايي از جسم به سوي آن جهان عروج خواهد كرد و براي هميشه در آن باقي خواهد ماند.

به نظر رازي تنها راه نجات، عقل و فلسفه است و روان‌ها از تيرگي اين عالم پاك نمي‌گردند و نفس‌ها از اين رنج خلاصي نيافته و از اين عالم بيرون نمي‌روند، مگر از طريق فلسفه.

فلسفه اخلاق
در فلسفه اخلاق رازي مسئله لذت و رنج اهميت زيادي دارد و بر آن استوار است. رازي در بعضي از كتاب‌هاي خود درباره ماهيت لذت بحث كرده است و نيز كتابي خاص در اين مورد داشته كه خود آن را «مقاله في ماهيه اللذه» ناميده است كه اكنون در دست نيست؛ اما ناصر خسرو به منظور رد عقيده رازي قسمت مهم آن را در كتاب زادالمسافرين نقل كرده است:

«قول محمد زكريا آن است كه گويد لذت چيزي نيست مگر راحت از رنج و لذت نباشد مگر بر اثر رنج؛ و گويد كه چون لذت پيوسته شود رنج گردد؛ و گويد حالي كه آن نه لذتست و نه رنج است از طبيعت است و آن به حس يافته نيست».

به نظر رازي لذت امر وجودي نيست؛ يعني راحتي از رنج است و رنج يعني خروج از حالت طبيعي بوسيله امري اثرگذار و اگر امري ضد آن تأثير گذارد و سبب خلاص از رنج و بازگشت به حالت طبيعي شود، ايجاد لذت مي‌كند و اين حال ادامه پيدا مي‌كند تا زماني كه تأثير پيشين به طور كامل زايل شود و به حالت طبيعي برسد و لذت متوقف شود؛ اما اگر اين امر اثرگذار كه سبب لذت و رهايي از رنج شد، همچنان به تأثير خود ادامه دهد، سبب درد و رنج مي‌شود؛ چون سبب خروج از حالت طبيعي از جانب ديگر مي‌شود. حالت طبيعي، حالي است كه در آن نه رنج است و نه لذت، و لذت خالص نيست و در پي و به ميزان رنجي است كه در نتيجه خروج از حالت طبيعي عارض شده باشد.

رازي در مسئله لذت هم عقيده با افلاطون و فيلسوفان طبيعي است؛ اما مخالفان او تابع ارسطو مي‌باشند؛ زيرا در نظر ارسطو لذت امر وجودي است. دو كتاب رازي يعني «سيرت فلسفي» و «طب روحاني» كه اكنون موجودند، بهترين نمودار اصول اخلاقي او هستند. كتاب سيرت فلسفي را رازي در دفاع از سيرت عملي و درجه علمي‌خود در برابر كساني كه او را شايسته عنوان فيلسوف ندانسته بودند، نوشته است.

رازي در اين كتاب مي‌گويد كمال مطلوب انسان با لذات جسماني سازگار نيست؛ بلكه در طلب علم و به كارداشتن عدل است تا بدين وسيله از اين عالم رهايي يافته، به عالمي‌ديگر كه مرگ و رنج در آن وجود ندارد، راه پيدا كند. پس انسان نبايد به دنبال لذتي باشد كه رسيدن به آن او را از فيض عالمي ‌روحاني باز مي‌دارد و نيز نبايد در پي لذتي رود كه رنج ناشي از آن در همين عالم، در كميت و كيفيت با لذتي كه جوياي آن است برابري كند يا از آن بيشتر باشد. از اين نوع گذشته در طلب ساير لذات مانعي نيست.

فرد بايد از هر چيز به مقداري كه از آن چاره نيست بهره برگيرد و بايد از برخي لذايذ بيش از آنچه مورد نياز جسم است چشم بپوشد.رازي براي لذت‌طلبي دو حد تعيين مي‌كند؛ حد اعلي و حد اسفل.

حد اعلي، سرحد بين لذت زياد و فرو شدن در شهوانيات و ترجيح نهادن آن بر امور ديگر و لذاتي است كه رسيدن به آنها جز به ارتكاب ظلم ميسر نمي‌شود و بيش از اين حد مخالف حكم عقل و عدل است. از اين نوع گذشته طلب ساير لذات رواست و اين حد اعلاي لذت‌طلبي است.

حد اسفل، يعني حدي كه سرحد بين لذت قليل و رياضت و امساك محسوب مي‌شود، آن است كه فرد آنقدر از لذت‌ها بهره گيرد كه رنجي نبيند و به ناخوشي نيفتد. اما پايين‌تر از حد اسفل از حكمت خارج است؛ مانند سيرت هنديان مرتاض، مانويان خود آزار و رهبانان منزوي ؛ چون براثر تحميل رنج بر نفس، روشي مخالف حكم عقل و عدل در پيش گرفته‌اند.

در نهايت رازي تعريف معروف فلسفه را پيش مي‌كشد كه چون «فلسفه تشبه به خداوند عزوجل است به قدر طاقت انساني» و چون آفريدگار بزرگ در نهايت علم و عدل و رحمت است، پس نزديك‌ترين كسان به خالق، داناترين و عادل‌ترين و رحيم‌ترين ايشان است.

رازي در ابتداي كتاب طب روحاني عقل را مي‌ستايد و همه سودها و بهره‌هايي كه در اين دنيا و عالم ديگر از آن مي‌توان برخوردار شد به عقل نسبت مي‌دهد؛ از جمله اينكه با خرد بر چارپايان برتري و حكومت يافته‌ايم و نيز تمام علوم و فنوني كه به ما فايده مي‌رسانند در پرتو خرد حاصل شده‌اند و با خرد به شناخت عظمت جهان و زمين و آسمان و ستارگان و حتي آفريدگار بزرگ نائل شده‌ايم. هيچ چيز نيست كه در سودرساني و بهره‌بخشي برآن سر آيد و بي آن وضع ما همانند وضع چارپايان و ديوانگان خواهد بود.

رازي مي‌گويد كه چون خرد را چنين پايه‌اي است و مايه سروري انسان است، نبايد آن را به پستي كشاند و آن را كه فرمانرواست، فرمانبر گرداند. سپس مفهوم «هوي» را در مقابل عقل قرار مي‌دهد و منشأ آن را نفس مي‌داند و آن را آفت و مايه تيرگي خرد دانسته و بر لزوم مهار كردن هواي نفس و رياضت دادن آن تأكيد مي‌كند تا بر خرد چيرگي نيابد و از آن فرمان برد تا نور عقل بر ما بتابد:

«هوي و طبع همواره ما را وامي‌دارند كه لذات حال را بجوييم و بي‌آنكه درباره عاقبت كار انديشه و تأمل كنيم، از آنها پيروي نماييم»؛ اما عقل برعكس غالباً ما را از انجام اين كار نهي مي‌كند و به اموري شريف‌تر مي‌خواند.

شهوتي را بايد ترك كرد كه آزار ناشي از خرسند ساختن شهوت برابر يا بيشتر از آزار ناشي از ترك و فرونشاندن آن باشد. رازي پايه بحث خود را بر «عقل» و «هوي» قرار داده و فضائل و رذائل را نتيجه آن دو مي‌داند. سپس يكايك رذائل نفس را كه در نتيجه غلبه هوي بر عقل مي‌داند، به تفصيل ياد مي‌كند و بر لزوم ترك برخي تأكيد كرده و در مورد برخي ديگر، حالت اعتدال و دوري از افراط و تفريط را سفارش مي‌كند.

رازي  در نهايت درباره سيرت فاضله مي‌گويد: «سيرت فاضله آن است كه آدمي‌ با رفتار به آن از مردم در امان باشد و محبت آنان را به خود جلب نمايد و اين دو امر بوسيله به كار بردن عدل و عفت و رحمت و خيرخواهي حاصل مي‌شود». رازي در فلسفه اخلاق خود متمايل به افلاطون است و كمتر اثر ارسطو در افكار او ديده مي‌شود.

منابع:
1 -  الفهرست، ابن نديم، تهران، 1350.
2 - ایران بعد از اسلام، عباس خلیلی، جلد ۱ و ۲، تهران، ‌۱۳۳۵.
3 -  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی،‌ تا اواسط قرن پنجم هجری،‌ دکتر ذبیح‌الله صفا،  تهران،  ۱۳۳۶.
4 -  فرهنگ نفیسی، دکتر ناظم‌الاطباء، پنج جلد، تهران، ۱۳۴۳.
5 -  فیلسوف ری، دکتر مهدی محقق، تهران، ۱۳۵۰.
6 -  یک نابغه بزرگ ایرانی (رازی طبیب ایرانی)، دکتر محمود نجم آبادی، ۱۳۴۱.
7 - اساطیر ایرانی، مهرداد بهار، تهران، بنیاد فرهنگ،‌ ۱۳۵۲.
8 -  ری باستان، حسین کریمان،‌ دو جلد،‌ انجمن آثار ملی، ‌۱۳۴۶. 
9 - مولفات و مصنفات رازی، محمود نجم آبادی، دانشگاه تهران،‌ ۱۳۳۹.
10 - ترجمه تاریخ علم،‌ جورج سارتن ، احمد آرام.
11 - تاریخ ادبیات ایران، پرفسور ادوارد براون، ترجمه رشید یاسمی، تهران، ۱۳۱۶.

+ نوشته شده در  ساعت 2:2 PM  توسط عمرانی | 
 
 
انديشه‌اجتماعی - محسن جوشن‌لو:
تأثير سرزمين و فرهنگ بر فرآيندهاي ذهني.

فرايندهاي ذهني، ازجمله تفكر چه نسبتي با شرايط زيستي و فرهنگي يك ملت دارد؟ اگر بتوان از تأثيرات محيطي (زيستي و فرهنگي) بر فرآيند انديشه سخن گفت، مي‌توان تنوعي از شيوه‌هاي تفكر را در جامعه‌هاي گوناگون سراغ گرفت.

 امروزه انسانشناسان و روان شناسان فرهنگي و نيز از سويي فيلسوفان  متمايل به فلسفه‌هاي ميان‌فرهنگي عمده تمركزشان بر تفاوت‌هايي كه در نحوه تفكر و جهت‌گيري انديشگي جوامع وجود دارد، قرار دارد. مطلب حاضر صرفا با نگاهي توصيفي و متكي بر شواهد علمي‌و تجربي، بدون ارزشگذاري به اين تفاوت‌ها در ميان فرهنگ‌هاي غربي و شرقي مي‌پردازد.

در طول قرن گذشته روان‌شناسان و فلاسفه غربي برمبناي يك مفروضه اصلي به بررسي فرآيند‌هاي شناختي انسان پرداخته‌اند: هر انسان بهنجاري در هرجاي دنيا مجهز به فرآيند‌هاي توجه، حافظه، يادگيري و استنباط يكساني است. به اين معني كه هر انساني چه ساكن كوه‌هاي تبت باشد و چه ساكن پاريس، به يك صورت مي‌انديشد.

 تنها تفاوتي كه ممكن است بين تفكر اين دو انسان وجود داشته باشد تفاوت در محتواي فكر است؛ نوجوان ساكن روستا طوري در مورد گوساله‌ها صحبت مي‌كند كه نوجوان شهري در مورد ماشين‌هاي اسپرت.

از آن‌جا كه اكثر جنبش‌هاي فلسفي و روان‌شناختي قرن اخير در كشورهاي اروپايي و آمريكا به وقوع پيوسته‌است و اين كشورها نسبت به كشورهاي شرقي در اين امور پيشگام‌تر بوده‌اند،‌ مشخصه‌هاي تفكر غربي، به عنوان مشخصه‌هاي جهاني تفكر و فرآيندهاي شناختي در طول اين قرن مطرح بوده‌اند؛ اما تحقيقات تجربي كه اخيرا توسط روان‌شناسان بين‌فرهنگي انجام گرفته رفته‌رفته از قدرت اين باور كاسته‌اند.

 نتايج تحقيقات گسترده‌اي كه به منظور مقايسه فرهنگ‌هاي مختلف انجام شده‌است حاكي از آن است كه افرادي كه در فرهنگ‌هاي مختلف جهان به دنيا مي‌آيند نه تنها به چيزهاي متفاوتي مي‌انديشند بلكه متفاوت نيز مي‌انديشند. به عبارت ديگر فرهنگ‌هاي گوناگون قادرند فرآيندهاي ذهني افراد را تحت تاثير قرار دهند به نحوي كه فرآيندهاي ذهني متفاوتي در افراد فرهنگ‌هاي گوناگون شكل مي‌گيرد. 

به عنوان مثال به يك آزمايش كلاسيك كه در يكي از آزمايشگاه‌هاي روان‌شناسي انجام شده‌است، اشاره مي‌شود. در اين آزمايش به شركت‌كنندگان آمريكايي و ژاپني صحنه‌هايي نمايش داده‌شد كه در آن‌ها يك ماهي بزرگ تقريبا در وسط تصوير وجود داشت و تعدادي ماهي كوچك‌، حيوانات و گياهان دريايي و سنگ و... در پس‌زمينه به چشم مي‌خورد.

 از شركت‌كنندگان خواسته‌شد كه آن‌چه ديده‌اند را توصيف كنند. پس از بررسي توصيف‌هاي ارائه شده توسط شركت‌كنندگان اين حقيقت آشكار شد كه ژاپني‌ها خيلي بيشتر از آمريكايي‌ها درمورد پس‌زمينه صحبت كرده‌اند.

اولين جمله اكثر ژاپني‌ها در مورد پس‌زمينه ‌بود (مثلا «گويا يك درياچه بود»، «كف آن سنگي بود» يا «آب آن سبزرنگ بود»). در مقابل اكثر شركت‌كنندگان آمريكايي به ماهي مركزي اشاره كرده‌ بودند (مثلا «يك ماهي بزرگ، كه احتمالا قزل‌آلا بود، در حال شنا كردن به سمت راست بود»). از نتايج اين آزمايش و ده‌ها آزمايش ديگر در اين‌باره اين‌گونه برمي‌آيد كه در تفكر ژاپني‌ها پس‌زمينه و رابطه بين اشيا از جايگاه ويژه‌اي برخوردار است، در حالي كه يكي از مشخصه‌هاي تفكر آمريكايي، تمركز بر يك شيء خاص به عنوان پيش‌زمينه و ناديده گرفتن پس‌زمينه و رابطه بين اشيا است.

در ادامه به عنوان نمونه، به تعدادي از تفاوت‌هاي فرهنگي يافت شده بين فرهنگ غربي و شرقي (مخصوصا آسياي شرقي مانند چين، ژاپن و كره) در فرآيندهاي ذهني مي‌پردازيم. مقصود نه دوقطبي انگاري جهان است و نه اين‌كه اين دو فرهنگ نماينده ساير فرهنگ‌هاي جهان هستند، بلكه هدف بهره‌گيري از اين‌دو فرهنگ كاملا متضاد براي نمايان ساختن بهتر تاثيرگذاري فرهنگ بر فرآيندهاي ذهني است.

تفاوت‌هاي فرهنگي در شناخت
كنترل: تحقيقات نشان مي‌دهند كه در يك موقعيت مشابه غربي‌ها نسبت به شرقي‌ها بيشتر احساس كنترل و فاعليت مي‌كنند و چنانچه كنترل به آن‌ها واگذار شود از آن منفعت بيشتري مي‌برند. چنانچه وقتي در تكاليف خاصي به غربي‌ها كنترل بيشتري بر وقايع داده مي‌شود، هم عملكرد آن‌ها بهتر مي‌شود و هم اعتماد به نفسشان. در عين حال غربي‌ها بيشتر از شرقي‌ها ممكن است دچار «خطاي كنترل» شوند (اين‌كه فرد تصور كند بيشتر از آنچه در واقع هست بر وقايع كنترل دارد).

توجه: چنانچه از تحقيق مربوط به ماهي‌ها بر مي‌آيد شرقي‌ها بهتر از غربي‌ها قادر به توجه به پس‌زمينه و كشف ارتباط بين محرك‌هاي محيطي هستند. به علاوه به‌خاطر عادت غربي نسبت به جدا در نظر گرفتن شيء از بافت و تفكر تجزيه‌اي،‌ غربي‌ها بهتر از شرقي‌ها قادر به توجه انتخابي بر يك شيء جداشده از زمينه هستند.

تبيين و پيش بيني: از آن‌جا كه توجه غربي‌ها بيشتر به شيء و توجه شرقي‌‌ها بيشتر به زمينه و روابط معطوف است، اين نظريه موجه مي‌نمايد كه غربي‌ها بيشتر عليت را در خود شيء و شرقي‌ها در بافت اطراف شيء جست وجو كنند. در قضاوت در مورد انسان‌ها نيز غربي‌ها علت رفتارها را بيشتر به ويژگي‌ها و صفات خود شخص نسبت مي‌دهند و شرقي‌ها علت رفتارها را بيشتر به محيط و موقعيت‌ها، لذا غربي‌ها بيشتر احتمال دارد رفتاري را كه علت خارجي دارد به اشتباه به دلايل دروني نسبت دهند.

از آن‌جا كه در ديد شرقيان توجه به تمامي‌عناصر مهم موجود در زمينه، رابطه بين عناصر و رابطه بين اجزا و كل از اهميت بسياري برخوردار است‌، در نتيجه آن‌ها براي تبيين يك مسئله به دنبال عوامل بسيار بيشتر و پيچيده‌تري نسبت به غربي‌ها هستند. همين امر باعث مي‌شود وقتي شرقي‌ها با چيزي مواجه مي‌شوند كه با فرضيه‌هاي قبلي آن‌ها مغاير است كمتر شگفت‌زده شوند و ‌بيشتر ممكن است كه از اين جمله استفاده كنند «من همه چيز را از اول مي‌دانستم» كه البته هميشه هم صحت ندارد.

در مقابل غربي‌ها كه طرز فكر ساده‌انگارانه‌تر و متمركزتري دارند وقتي با چيزي مواجه مي‌شوند كه با فرضيه‌هاي آن‌ها متغاير است خيلي بيشتر احتمال دارد احساس شگفتي ‌كنند.

طبقه‌‌بندي: مبناي اين كه غربي‌‌ها اساسا عليت را به خود اشيا نسبت مي‌دهند اين است كه آن‌ها معتقدند قوانين خاصي رفتار شيء را كنترل مي‌كنند. از طرفي ارزش يك قانون به اين است كه در مورد تعداد زياد و قابل‌تعييني از اشيا (يك مقوله) كاربرد داشته‌باشد. قوانين و مقوله‌ها پايه اصلي طبقه‌بندي و سازمان‌دهي اشيا براي غربيان هستند.

در مقابل از آن‌جا كه شرقي‌‌ها اساسا عليت را به موقعيت نسبت مي‌دهند، پايه اصلي طبقه‌بندي و سازمان‌دهي براي آن‌ها وجود رابطه و شباهت بين شيء و زمينه و بين خود اشيا و وقايع است. به طور مثال شرقي‌ها بيشتر احتمال دارد كه بچه و مادر را در يك دسته قرار دهند با اين استدلال كه مادر همواره از بچه نگهداري مي‌كند و آن‌ها هميشه در كنار هم هستند، در حالي كه غربي‌ها بيشتر مادر و پدر را با هم در يك مقوله قرار مي‌دهند چرا كه هردو بالغ هستند.

منطق صوري در مقابل دانش تجربي: يك سنت قديمي‌غربي كه از دوران يونان باستان آغاز مي‌شود و در قرون وسطا و متعاقبا در نظريات نظريه‌پردازان منطق گزاره‌ها در اواخر قرن 19 و اوايل قرن 20 تا به امروز ادامه مي يابد، تجزيه ساختار استدلال بدون در نظر گرفتن محتوا و انجام استدلال صرفا بر اساس گزاره‌هاي انتزاعي است. چنين سنتي هرگز در شرق رايج نبوده‌است.

در مقابل در شرق بر روي استفاده از تجربه حسي در ارزيابي گزاره‌ها تاكيد مي‌شده است، مخصوصا زماني كه تجربه و منطق در تعارض باشند شرقي‌ها تجربه را برمي‌گزينند و غربي‌ها منطق را.

نتايج آزمايشي نشان داد كه كره‌اي‌ها بيشتر از آمريكايي‌ها تمايل داشتند استدلال‌هاي معتبر را كه نتيجه باورنكردني دارند نامعتبر معرفي كنند. در مقابل، وقتي ساختار استدلال با عقايد روزمره فرد در تعارض باشد آمريكايي‌ها بيشتر احتمال دارد اعتقاد تجربه‌اي خود را به نفع منطق كنار بگذارند.

ديالكتيك در مقابل قانون عدم تناقض: تحقيقات حاكي است كه شرقي‌ها در مقايسه با غربي‌ها تمايل كمتري به اجتناب از تناقض دارند. تفكر غربي به شدت به قانون
عدم تناقض پايبند است. اين در حالي است كه فلسفه شرقي به‌دنبال حد وسط است و با قانون عدم تناقض منطق صوري مطابقت نمي‌كند. ديالكتيك شرقي كه معتقد است تغيير، اصل پايه‌اي زندگي است بر اساس سه اصل بناشده‌است:

اصل تغيير: واقعيت فرآيندي است نه ايستا كه پويا و تغييرپذير. به علت طبيعت سيال واقعيت، يك چيز الزاما هميشه با خودش همانند نيست.

اصل تناقض: از آن‌جا كه تغيير هميشگي است، تناقض نيز هميشگي است. بنابراين قديمي‌ و جديد و خوب و بد در يك شيء واحد وجود دارند و چه بسا وجودشان منوط به ديگري باشد.

اصل رابطه يا كليت: به علت تغيير هميشگي و تناقض،‌ هيچ چيزي چه در زندگي انسان و چه در طبيعت منزوي و مستقل نيست و در عوض همه‌چيزها به هم وابسته‌اند. بنابراين تلاش براي جداسازي عناصرِ يك كل بزرگ‌تر نتيجه‌اي جز گمراهي در بر نخواهد داشت. شواهد حاكي از آن است كه اتكاء غربي‌ها بر اصول ديالكتيك ضعيف‌تر از شرقي‌ها است. شرقي‌ها نيز كمتر به اصول بنيادي منطق صوري مخصوصا اصل عدم تناقض متكي هستند.

 به طور مثال در مطالعه‌اي از شرقي‌ها و غربي‌ها خواسته شد تا تناقض‌‌هاي برگرفته از زندگي روزمره (مثلا برخورد پيش‌آمده بين يك مادر و دخترش) را تجزيه و تحليل كنند. غالب پاسخ‌هاي آمريكاييان به نفع يكي از طرفين بود و حق را صرفا به يك طرف مي‌داد ( مثلا «مادر بايد به استقلال دخترش احترام بگذارد»)؛ اما اكثر پاسخ‌هاي چيني‌ها به دنبال پيدا كردن يك «راه ميانه» با نظر به ارزش‌ها و نقايص هردو طرف بود (مثلا «هم مادر و هم دختر در درك كردن يكديگر دچار مشكل هستند»).

ريشه‌هاي تفاوت‌
تمدن چين باستان باعث شكل‌گيري تمدن‌هاي شرق آسيا مانند ژاپن و كره شده‌است و تاثير بسياري نيز بر روي ساير تمدن‌هاي جنوب شرقي آسيا داشته‌ است. بررسي‌ها نشان از آن دارد كه پايه اين تمدن را كشاورزي تشكيل مي‌داد. انجام امور مربوط به كشاورزي به صورت موثر مستلزم همكاري نزديك همه افراد و خانواده‌هاست. اين نكته مخصوصا در مورد كشاورزي برنج در جنوب چين مصداق داشت. جامعه چيني بسيار پيچيده و سلسله‌مراتبي بود‌ و در سطح ايالت‌هاي بزرگ اداره مي‌شد.

شاه و بعدا امپراتور و ديوان‌سالاري موجود عاملي بود كه همواره زندگي يك فرد چيني را در كنترل خود داشت. در چنين فضايي هماهنگي و نظام اجتماعي نقش مركزي را بازي مي‌كرد. در مقابل در جوامعي كه اقتصادشان بر محور شكار، ماهي‌گيري، دادوستد و يا نظام‌هاي اين‌چنيني مي‌گردد، نظام اجتماعي متفاوتي شكل مي‌گيرد. از جمله اين تمدن‌ها تمدن يونان باستان (كه خود باعث شكل‌گيري تمدن اروپايي و تمدن آمريكايي پسا-كلمبيايي شده‌است) بود.

 شهرهاي نامتمركز يوناني آزادي بيشتري را به شهروندان يوناني مي‌داد. آن‌ها مي‌توانستند آزادانه از شهري به شهر ديگر بروند.‌ مخالفين نيز قادر بودند به راحتي از راه دريا فرار كنند. به علاوه يوناني‌ها فرصت انجام دادوستد در يكي از تقاطع‌هاي جهان را داشتند.با توجه به ماهيت روابط اجتماعي در يونان باستان هيچ خطر بين‌فردي متوجه طرفين بحث نمي‌شد و نظام سياسي هر شهر ضعيف‌تر از اين بود كه بتواند جلوي ابراز عقايد آزادانه را بگيرد.

تفاوت‌هاي موجود در ساختار و تفكر اين دو تمدن باستاني كماكان در دنياي مدرن نيز مشهود است.

+ نوشته شده در  ساعت 2:1 PM  توسط عمرانی | 
 
بيرون از خود
 
حکمت‌و فلسفه - سيدحسين امامي:
«دنيس گابور»، برنده جايزه نوبل مي‌گويد: «تمدن فعلي ما از نظر مادي بر فن‌آوري فوق‌العاده موفق، اما از نظر معنوي عملا برهيچ استوار است.»

 تعدادي از انسان‌‌ها با تحولاتي كه در امور فني و سازماني پديد آوردند وضع زندگي مادي خود را دگرگون كردند؛ اما روح آن‌ها نجات نيافت و گروهي ديگر ازاين انسان‌ها در منجلاب فقر و تيره‌روزي گرفتارند كه نه خود براي برون رفت از اين وضعيت قادر به انجام كاري مهم و درخور ‌توجه هستند نه بقيه، كار مثبت و مهمي‌براي آن‌ها انجام مي‌دهند، آيا انسان عصر جديد به خود افتخار مي‌كند؟!

 بنابراين عصر‌ مدرن و انسان مدرن از جنبه‌هاي مختلف مورد انتقاد قرار گرفته و موفقيت‌هاي كسب شده توسط او به خاطر موارد از دست داده مورد شك ‌و ‌ترديد قرار گرفته است. در ميان اين منتقدين، نام ژان‌ژاك روسو (1778-1712)، نخستين ناقد بزرگ عصر روشنگري مي‌درخشد.

 روسو نخستين فيلسوفي است كه انسان را از منظر آزادي تعريف و تفهيم كرد.  از نظر او آزادي سرنوشت ويژه انسان است و بيشترين ترس او از وابستگي است. وي كوشيد تا نشان دهد آزادي يكي از دارايي‌هاي اساسي انسان است، اما اشكال نوين فرايند اجتماعي شدن در جهت نبود آزادي و برقراري اسارت عمل مي‌كنند.

به زعم او صرف‌نظر كردن از آزادي،  به معناي صرف‌نظر كردن از خصوصيات انساني ،  از حقوق بشر و حتي از وظايف خود است. وي در كتاب «قرارداد اجتماعي» مي‌نويسد: «انسان آزاد زاده مي‌شود، اما همواره همه جا در زنجير است.»

در نظر روسو، انسان‌هايي كه به طور طبيعي آزاد و برابرند، هيچ تعهدي به ديگران ندارند مگر تعهدات و الزاماتي كه با رضايت خود پذيرفته‌اند.  به سخن ديگر، تنها بنياد ممكن براي حق حاكميت سياسي، قراردادي است كه با رضايت كساني كه مشاركت كرده‌اند، بسته شده‌‌ باشد. نظريه روسو درباره حكومت، نظريه قراردادي است كه مشروعيت سياسي خود را برپايه رضايت شهروندان بنا مي‌نهد. به عبارت‌ديگر، وي آزادي را در ارتباط با شيوه شركت شهروندان در مشروعيت دادن به آن مي‌داند.

آزادي از نظر روسو، به مثابه اطاعت از قوانيني است كه افراد براي خود تجويز كرده‌اند؛ يعني تنها قوانيني كه ازسوي كل مردم پذيرفته شده‌اند،درست وعادلانه‌اند. روسو با نظريات خود، اصول ليبرال‌ها درباره آزادي را به چالش مي‌كشد و دست به بازگشائي مسئله‌اي مي‌زند كه به نظر مي‌رسيد با نظريات ليبراليسم جان لاك، حل شده و به پايان رسيده است. آنچه روسو از آزادي مي‌فهمد عبارت ازاستقلال فرد است. 

 طرح سياسي او، بازآفريني شرايط استقلال در يك نظام مبتني براقتدار وحاكميت مردم است. استقلال كامل از اراده ديگران، تنها از طريق وابستگي كامل به قوانين تضمين مي‌شود؛ قوانيني كه هرشهروند دروضع آنها سهيم است.طرح سياسي روسو،در واقع به كاربردن استقلال دوره وضع طبيعي براي شرايط سياسي است.

در مركز طرح روسو، قرارداد اجتماعي قرار دارد كه براي هر فرد همان آزادي‌هايي را قائل است كه پيش از شكل‌گيري روابط اجتماعي داشتند. حال‌اگر قرار باشد آزادي ازطريق راهيابي به طبيعت تأمين شود، آزادي دموكراتيك پيرو  و تسليم در برابر مديريت عالي اراده كلي خواهد بود.

چون آزادي بالاترين و مقدس‌ترين نياز انساني است، روسو از ما مي‌خواهد با تمام قوا در برابر دشمنان آزادگي ايستادگي كنيم و يكي از دشمنان آزادي، كسي است كه نخواهد با اراده كلي همگام شود. در انديشه روسو تمايل به تسلط بر ديگران خود نشانه سلطه پذيري و بندگي است. 

 وابستگي انسان به انساني ديگر، بي حد‌و‌مرز است و خالق مفاسد است و از طريق اين نوع وابستگي است كه ارباب و برده يكديگر را تباه مي‌كنند. روسو مي‌گويد: «آزادي، اعمال اراده خويش است تا تحت سلطه اراده ديگري نبودن. به سخن ديگر، آزادي،  قرار ندادن اراده ديگري تحت سلطه اراده ما است آن كس كه ارباب باشد نمي‌تواند آزاد باشد، حكومت كردن يعني اطاعت كردن.»

وي معتقد است كه حس آزادي‌خواهي موجود درهمه آدم‌ها، زاييده سرشت آدمي‌است و خانواده اولين الگوي جوامع سياسي است. فرمانروا تصويري از پدر و افراد جامعه تصويري از فرزندان است.حساسيت روسو نسبت به آزادي انسان حد و مرز نمي‌شناسد. او دركتاب منشأ عدم مساوات مي‌نويسد: «براي من بسيارمهم است كه كسي از آزادي من سوء استفاده نكند.

فقط در صورتي به عنوان مجرم شناخته نخواهم شد كه بتوانم ثابت كنم كه درجرم ازدست رفتن آزادي كه مرا مجبور به ارتكاب آن كرده‌اند دخالت نداشته ام.»

روسو، ضـــرورت ايجاد قرارداد اجتماعي را اين چنين توضيح مي‌دهد:« قدرت و آزادي نخستين وسايل حفظ حيات انسان است،اما هيچ كس نمي‌تواند بي آنكه لطمه‌اي به خود بزند وبي آنكه وظيفه حفاظت از خود را به فراموشي بسپارد،اين نيرو و آزادي را در راه اتحاد به كار برد.

بنابراين نوعي شركت بايد به وجود آيد كه با تمام نيروي مشترك از هر شريك و منافع او حمايت كند و شريك در سايه اين شركت در عين اتحاد با ساير شركا فقط از خود اطاعت كند و به همان اندازه‌اي كه قبلا آزاد بوده، آزاد باقي بماند و يكي از شرايط معتبر بودن قرارداد اجتماعي، تأمين آزادي فردي است. پيمان اجتماعي نه تنها بايد تعهد آزادانه هر فرد باشد بلكه بايد شرطي درآن باشد كه هيچ كس حق نداشته باشد از آزادي خود صرف نظر كند.»

روسو در پاسخ گروهي كه مي‌گويند حكومت، نماينده رستگاري عموم يا نفع مشترك همه، بخشي از آزادي هر فرد را به منظور حفظ بقيه آزادي از او مي‌گيرد، مي‌گويد: «اين بقيه امنيت است و هرگز آزادي نيست. آزادي تقسيم ناپذير است.نمي‌توان بدون كشتن كل آزادي، بخشي ازآن را جدا كرد.  اين بخش كوچكي كه شما آن را از پيكر آزادي جدا مي‌كنيد، جوهر آزادي من است، كل آزادي است.»

اما چگونه چنين چيزي امكان‌پذير است كه همه اطاعت كنند،هيچ كس فرمان ندهد، همه بي‌آنكه صاحب اختياري باشند خدمت كنند، به اندازه‌اي واقعا آزاد باشندكه درزير يك تعبد ظاهري،هر كس آزادي خود را فقط به ميزاني از دست بدهد كه ممكن است به آزادي ديگري لطمه‌اي وارد كند.  اين شگفتي‌ها، كار«قانون» است.

اين نهاد سودمند اراده عمومي‌است كه حق برابري طبيعي را ميان انسان‌ها برقرار مي‌كند.
روسو مي‌گويد: «گروهي كوشش مي‌كنند استقلال وآزادي را باهم يكي فرض كنند. اين دو به اندازه‌اي با هم متفاوتند كه حتي يكي ديگري را نفي مي‌كند.

 وقتي كسي هر كاري كه مطابق ميلش باشد انجام دهد، غالبا كاري انجام مي‌دهد كه مطابق ميل ديگران نيست. آزادي بيشتر به معناي زير سلطه ديگران قرارنگرفتن است تا اعمال اراده خويش؛ آزادي به تعبيري ديگرقرارندادن اراده ديگران تحت اراده ماست. كسي كه ارباب باشد نمي‌تواند آزاد باشد؛ حكومت كردن يعني اطاعت كردن در رابطه اجتماعي. هيچ‌كس حق انجام كاري را ندارد كه آزادي شخص ديگري آن را منع كرده است. آزادي واقعي در ذات خود هرگز ويرانگر نيست و آزادي بدون عدالت بي معناست.»

آزادي بدون قانون نمي‌تواند وجود داشته باشد وهيچ كسي نيز نمي‌تواند خودش را فوق قانون بداند؛ حتي درطبيعت هم انسان بر پايه قانون طبيعي،كه برهمه امور حاكم است،آزاد است.به اعتقاد روسو، انسان‌‌ها در وضع طبيعي به يكديگر وابسته نيستند، زيرا آن‌چه كه نياز دارند در اختيار دارند و نيازي ندارند كه از ديگران تبعيت كنند؛ اما نيازهاي روبه افزايش انساني. آن‌ها را از حالت استقلال در طبيعت تبديل به وابستگان به شرايط اجتماعي مي‌كند. او نوع نابرابري حاكم در ميان همه مردم متمدن را متناقض با حقوق طبيعي و قانون طبيعت مي‌داند.

روسو به يك رابطه ضروري ميان فساد و زوال در زندگي اخلاقي انسان و توسعه و تحول دولت‌هاي مدرن معتقد بود. نوشته‌هاي آغازين او شامل مباحثي درباره زوال گوهر انسان به واسطه تأثير تمدن است. او معتقد است كه زوال ارزش‌هاي طبيعي در جامعه سبب شده كه ظواهر جاي واقعيت را بگيرند.

ظواهر نشان نمي‌دهند كه واقعيت چيست؟ و در محو كردن گوهر اصلي نقش دارند. توسعه و تحول اجتماعي انسان را فاسد و بي‌چهره كرده است.

وي در كتاب «گفتار درباره نابرابري»، انسان مدرن را با مجسمه‌اي مقايسه مي‌كند كه گذشت زمان، امواج دريا و توفان چنان آن را فرسوده و بي‌شكل كرده‌اند كه ديگر تفاوتي ميان او به عنوان يك رب‌النوع و يا يك هيولاي وحشي وجود ندارد.

تأثير كلي فرسايش گوهر انساني آن‌چنان بوده كه فرديت مردم و واقعيت شخصيت آن‌ها را محو كرده است. انسان نسبت به خود غريبه و بيگانه شده است. او برخلاف انسان خودكفاي ابتدايي كه با خود و در خود مي‌زيست، بيرون از خود زندگي مي‌كند. اين ازدست رفتگي نيروي شخصي،ناگزير به بردگي انسان مدرن انجاميده است؛ بنابراين انسان متمدن در شرايط از خود بيگانگي زندگي مي‌كند و در آن مي‌ميرد. از نظر روسو، انسان مدرن از موجوديت اصيل خود دور افتاده و بيگانه شده است.او در كتاب «اميل» مي‌نويسد: «ما در جايي كه هستيم، زندگي نمي‌كنيم.

ما تنها درآن‌جاهايي كه نيستيم زندگي مي‌كنيم».انسان مدرن، اسير نيازهاي مصنوعي است؛ بنابراين موقعيتي وابسته دارد. اين بدبختي انسان مدرن نابرابري‌هايي را ايجاد كرده است، نابرابري جسماني در شرايط وضع طبيعي مشكل نبود، زيرا سبب وابستگي انساني به انسان ديگر نمي‌شد؛ اما در جامعه يك نابرابري مصنوعي وجود دارد و مردم را به دو گروه خدايگان و بندگان تقسيم كرده است؛ اما چه علتي انسان‌ها را به اين وضع نابرابري اجتماعي سوق داده است؟، از نظر روسو، علت آن است كه انسان قدرت كامل كردن خود و قدرت رفتن به سوي كمال رادارد.

از نظر روسو انسان هم منبع بدبختي و زوال و هم منبع خوشبختي و بهبود است. به زعم روسو، به محض آن‌كه شرايط كالبدي، براي توسعه و تحول ظرفيت‌هاي نهفته انسان مساعد شد، انسان‌ها به سرعت از وضع طبيعي دور شدند.

روسو معتقد است كه طبيعت انسان را پاك سرشت و خوشبخت پديد آورده بود؛ اما جامعه او را فاسد و بدبخت كرده است. بنابراين آموزش و پرورش بايد او را ازمفاسد جامعه محفوظ نگاه دارد.وي معتقد است كه تنها راه نجات از اين مصيبت اين است كه تمدن را به كنار گذاريم و به طبيعت بازگرديم؛ زيرا همه مردم در حالت طبيعي خوب هستند.

+ نوشته شده در  ساعت 2:1 PM  توسط عمرانی | 
سهم ما از علم در گفتگو با عماد افروغ
 
انديشه‌اجتماعی - سجاد  نوروزي:
استاد جامعه‌شناسي دانشگاه‌ تهران و عضو كميسيون فرهنگي مجلس شوراي اسلامي، روندي را كه حاكم بر دانشگاه‌هاي كشور است، واجد شرايط كافي براي  «توليد علم» و جنبش نرم‌افزاري نمي‌داند.

وي در گفت‌وگويي كه مي‌خوانيد از ضرورت‌هاي توليد علم و مسيري كه در ايران پيموده و نيز مباحث معرفت‌شناسي و فلسفي كه در اين باب راهگشاست سخن مي‌گويد.

  •  آقاي دكتر، از آنجا كه بحث ما در باب جنبش نرم‌افزاري و توليد علم در كشور است، در آغاز بهتر است درباره مقولات عيني بحث كنيم. به نظر مي‌رسد ما در علوم دقيقه و طبيعي مشكل چنداني نداشته باشيم، چرا كه پيشرفت‌هاي محسوسي در اين عرصه حاصل شده است، اما مقوله اصلي بر سر توليد علم در علوم انساني است. به نظر شما ما چگونه بايد به نقطه‌اي برسيم كه در علوم انساني سخني براي گفتن داشته باشيم؟

من فكر مي‌كنم چنين نيست كه وجوه نرم‌افزاري علم شامل علوم دقيقه نباشد و با شما هم عقيده نيستم كه ما در علوم طبيعي مشكلي نداريم. اتفاقاً ما در آنجا هم مشكل داريم. اگر بخواهيم مباحث را نرم‌افزارانه مطرح كنيم، نگاه نرم‌افزاري به علم، نگاهي تعريف شده است و مشخص است كه رشته‌هايي نيز براي توجه به اين سنخ نگاه نرم‌افزاري ايجاد شده است. فلسفه علم، جامعه‌شناسي علم و فلسفه تعليم و تربيت كه ناظر به اهداف علم و غايات آن است، از آن جمله به شمار مي‌آيد. همه اين موارد، بحث‌هايي را به ميان مي‌كشد كه اصلاً ربطي به مشاهده‌گرايي مورد ادعاي علوم طبيعي ندارد.

اين مباحث، فلسفي و متافيزيكي، اجتماعي و فرهنگي و حتي تاريخي‌اند. بنابراين بسياري از مشكلات در همين بحث‌هاست و مباحث هنجاري و ارزشي نيز در همين مباحث رخ عيان مي‌كند،ضمن آنكه، بازتاب اين مسائل هنجاري و ارزشي را در وجوه سخت‌افزاري علم كه شما به آن اشاره كرديد و گفتيد كه ما در اين باب مشكلي نداريم، مي‌توان ديد....

  • مي‌خواهم بگويم كه پيشرفت در اين زمينه محسوس بوده است؟

خير، من اصلاً چنين اعتقادي ندارم. گاهي ما يك نگاه عملگرايانه داريم و مي‌خواهيم  نتايج ملموسي را به دست آوريم. در اين صورت بله، توجيهاتي براي اين تعريف‌ها وجود دارد. اما به لحاظ نگاه مبنايي، نمي‌توان از اين مباحث چشم‌پوشي كرد.

  • ببينيد آقاي دكتر، منظور من از پيشرفت، همين موفقيت‌ها در باب گوسفند شبيه‌سازي و سلول‌هاي بنيادين و... است.

بله، من هم قبول دارم. اما بحث به اين سادگي‌ها نيست، اين شبيه‌سازي و امثالهم در واقع حكايت از نگاه اتصال‌گرا و تكاملي نسبت به علم دارد. آيا اگر ما دست به شبيه‌سازي نزنيم، از كاروان علم عقب مي‌مانيم؟ آيا نقطه اوج فناوري و علم، شبيه‌سازي است؟ آيا نمي‌توان شبيه‌سازي را درنورديد و يك خط ديگر علمي ايجاد كرد؟ نكته مهم دوم اين است كه آيا اينها «علم»اند يا «فناوري»؟ و نسبت علم و فناوري چيست؟ به نظرم مي‌آيد نبايد نگاهمان به علم سطحي و تنگ باشد، چرا كه ممكن است درجا بزنيم.

اگر ما توجه به مباني متافيزيكي و تاريخي- فرهنگي علم داشته باشيم در همين نگاه‌هاي غالب كه به ابعاد نرم‌افزارانه توجه نمي‌كند هم مي‌توانيم موفق‌تر و توليدي‌تر وارد معركه شويم. البته بحث فوق‌العاده ظريفي است.  به معرفت‌شناسي‌هاي علمي نگاه كنيد، شما مكتب «حلقه وين» را داريد كه همان استقراءگرايي است، ابطال‌گرايي «كارل پوپر» را هم داريد، به اضافه برنامه پژوهشي «لاكاتوش» و بلافاصله با نگاه پارادايمي «كوهن» مواجه مي‌شويد.

در جايي با مدعيات «فايارابند» مواجه مي‌شويد كه هيچ فرقي ميان علم و جادو قائل نيست، بعد به مكتب «ادين‌بورا» مي‌رسيم كه كاملاً نسبي‌گراست و به تعبير يكي از فيلسوفان علم اگر روزي مي‌گفتي كه علم محض نداريم، تو را مسخره مي‌كردند، اما امروز اگر بگويي علم محض داريم تو را به مسخره مي‌گيرند. حال سؤال اين است كه با اين مباحث چه بايد كرد؟ البته من اعتقاد ندارم كه چون آنها به اين نتيجه رسيدند، ما هم بگوييم با اين بحث چه كنيم.

اعتقاد من اين است اگر قرار است نگاه كاركردي و پيامدي نداشته باشيم، به اين غلبه نسبي‌گرايي نيز بي‌اعتنا باشيم، بنابراين بايد مبنايي بحث را به پيش ببريم، چرا كه وقتي اين بحث‌ها مطرح مي‌شود، پاي معرفت‌هاي اثبات‌گرا و پوزيتيويستي لرزان مي‌شود.
پس نمي‌توان حيطه علوم طبيعي را با علوم غيرطبيعي جدا كرد. اصلاً برپايه چه منطقي ما به خود اجازه مي‌دهيم كه علوم طبيعي را از علوم انساني جدا كنيم؟ اين  منطق خاصي است كه ممكن است نخواهيم از آن تبعيت كنيم. برچه اساس شما اين موارد را از هم جدا مي‌كنيد، آن هم در حالي كه بايد معرفت‌شناسي‌ها هماهنگ باشند. مگر مي‌شود شناخت بشري را تفكيك كرد؟

  • يعني شما به اين امر قائل هستيد كه شناخت و معرفت در علوم طبيعي و علوم انساني به يك وجه است؟

من «ارتباط» را عرض كردم. ارتباط به معناي تقليل يكي به ديگري نيست. بنده به دنبال يك معرفت‌شناسي طولي و هماهنگ مي‌گردم و مي‌گويم يك چيزي در اين عالم، معرفت‌ تجربي، معرفت شهودي، معرفت عقلاني و معرفت وحياني را به هم وصل مي‌كند. اما اين به معناي آن نيست كه «معرفت حسي» كار «معرفت عقلي» را انجام مي‌دهد يا معرفت اشراقي كار معرفت حسي را مي كند. البته ارتباط آنها را نيز نمي‌توان ناديده گرفت. به اين معنا، يك معرفت‌شناسي طولي و هماهنگ نمود مي‌يابد. چون عالم يك كل درهم تنيده است و نمي‌شود حكمت عملي را از حكمت نظري جدا كرد يا ساحت نظري و ساحت ارزشي، ساحت هنجاري و... را، اينها همه به هم مرتبط‌اند، اما قابل تقليل به يكديگر نيستند.

پس عطف به اين ارتباط كه مي‌تواند مربوط به «موضوع» باشد، نمي‌توان قائل به جدايي مطلق بين علوم طبيعي و انساني شد. اين جدايي قابل قبول نيست. البته تأكيد مي‌كنم اين امر به آن معنا نيست كه موضوع علوم انساني با علوم طبيعي يكي باشد.

بحث «ارتباط» مطرح شد، چرا كه مسلم است موضوعات علوم انساني پيچيده‌ترند. موضوعات علوم طبيعي «هرمنوتيك ساده‌» دارند، اما موضوعات علوم انساني از «هرمنوتيك مضاعف» بهره مي‌برند. اين بحث در روش‌شناسي كاملاً جاافتاده است كه در بررسي پديده‌هاي علوم طبيعي، مفهوم محوري «فاعل شناسا» را داريم، اما «موضوع شناسا» مفهوم محور نيست. ولي در علوم انساني هم فاعل شناسا مفهوم محور است و هم موضوع شناسا. بنابراين در بحث وجوه نرم‌افزاري، قطعاً نسبت به علوم طبيعي دغدغه وجود داشته و حتي شايد دغدغه اصلي علوم طبيعي باشد.

به نظر مي‌رسد برخي از دوستان، مسئله‌ و دغدغه شان از علوم طبيعي نشأت گرفته است.البته من يك تعريض به سؤال شما و جواب مستتر در سؤال شما زدم، اما توجه كنيد كه ماهيت علم به گونه‌اي است كه نمي‌توان به راحتي قائل به جدايي علوم بود و وجوه نرم‌افزاري را فقط ناظر به علوم انساني دانست. پس با عنايت به ارتباط علوم، به رغم تفاوت‌هايشان، مي توانيم آزادانه بحث معرفت‌شناسي و جامعه‌شناسي علم را مطرح كنيم و به دغدغه‌هاي كاركردي نيز كاري نداشته باشيم. با اين وصف من براي بحث فكري ناب آماده‌ام!

  • بسيار خوب! به طور مشخص درباره علوم انساني و جامعه‌شناسي سخن مي‌گوييم. در حيطه جامعه‌شناسي و فلسفه، بلاترديد داشته‌هاي ما داشته‌هاي غربي است. مثلاً اگر بخواهيم درباب جامعه‌شناسي شهري بحث كنيم، استناد ما به «مك‌لوهان» و مباحث «تونيس» و «ماكس وبر»‌ است، اگر بخواهيم در  باب فلسفه علم يا هرمنوتيك سخن بگوييم بايد به «كارل پوپر» و «شلايرماخر» بپردازيم. آيا مي‌توان اميد داشت كه در نظريه‌پردازي جامعه‌شناختي و فلسفي ما هم صاحب بينش شويم؟ چرا كه قطعاً ساحت معنايي و نظم معنايي ساختار اجتماعي ما با برخي از معرفت‌هاي غربي ناسازگار است، پس با توجه به ديني بودن ساحت معنايي ما، در برابر يك پارادايم سكولار چه بايد كرد؟ در جامعه‌شناسي شهري اصل اين است كه شهري شدن و زيست شهري به سكولار شدن عرصه عمومي مي‌انجامد. با اين وصف در جامعه اسلامي تكليف چيست؟ در جامعه اسلامي هم كلان شهر وجود دارد، اما مي‌خواهيم زيست شهري ما مترادف با سكولار شدن نباشد، پس چگونه بايد نظريه‌پردازي بومي- ملي و اسلامي را مطرح كرد؟

ببينيد، اگر روزي ما در حيطه علوم انساني از يك معرفت بومي سخن مي‌گفتيم و به خاطر آن معرفت‌شناسي غالب پوزيتيويستي ما را به سخره مي‌گرفتند، امروزه به‌راحتي مي‌توانيم از جامعه‌شناسي بومي و حتي جامعه‌شناسي اسلامي سخن بگوييم، براي اين‌كه مفهوم محوري پديده‌ها مورد تأييد واقع شد و تأثير وجوه هنجاري بر مطالعات عيني ما سيطره يافت. حتي يك نوع پارادايم‌گرايي سكه رايج شده است. اين‌چنين است كه مي‌توان از انواع و اقسام جامعه‌شناسي‌ها سخن به ميان آورد و ديگر نمي‌توان گفت جامعه‌شناسي شهري مفهومش فقط حول محور «شهر» است و روش آن، روش‌هاي مشاهده‌گرايانه و پوزيتيويستي است.

شما در جامعه‌شناسي شهري اولين سؤالي كه با آن مواجه مي‌شويد، اين است كه «شهر چيست؟!» البته تصادفاً رشته من چون «جامعه‌شناسي شهري» است، راحت‌تر مانور مي‌دهم! ببينيد، آيا «شهر» را فقط بر اساس جمعيت تعريف مي‌كنيم يا بر اساس روابط آن؟ اگر بر اساس روابط تعريف كرديم، ممكن است اين مؤلفه روابط بر مؤلفه جمعيت غلبه يابد.

ممكن است در روستايي با جمعيت كمتر شاهد آن‌دسته روابطي باشيد كه تصورتان اين بود فقط در شهر قابل مشاهده است، ضمن آن‌كه رگه‌هايي از يك زندگي روستايي را نيز در شهر مي‌بينيد كه مفهومي  به نام «دهكده‌هاي شهري» مؤيد اين امر است. نكته ديگر اين‌كه، آيا مي‌توان شهر را در يك محدوده خاص جغرافيايي محصور كرد و از مفهومي به نام «روابط فضايي» غافل شد؟ اكنون مي‌گويند كه جامعه‌شناسي شهري ديگر وجود خارجي ندارد و آنچه مطرح است «جامعه‌شناسي روابط فضايي» است. در اين صورت ما محدود به فضاي ملي و محدوده واحد جغرافيايي ملي نيستيم. اين بحث‌ها، بخشي محتوايي و بخشي روشي است. كسي نمي‌تواند بگويد ما امروز مي‌توانيم ابعاد  مفهوم محورانه پديده‌ها را ناديده بگيريم و صرفاً «مشاهده» كنيم.

جداي از اين امر آيا هر پديده‌اي كه مشاهده مي‌شود «اصالت» دارد؟ دوره‌اي، جامعه‌شناسي، بر اساس مشاهدات جامعه‌شناسان به كشف قواعد مي‌پرداخت، اما اكنون تأكيد مي‌شود كه بر اساس مشاهده نمي‌توان به كشف قانون پرداخت. ديگر آن‌كه، آنچه كه ديده مي‌شود «حادثه» و خود، معلول دو دسته عامل است؛ يكي عوامل اعدادي و ديگري عوامل «علّي». پس پاي فلسفه به ميان مي‌آيد. نكته ديگر؛ خيلي از ضرورت‌هاي اين عالم تبديل به حادثه نشده است و شما اگر به آنها توجه نكنيد، عملتان ناقص است. نكته سوم؛ خيلي از پديده‌هاي قابل مشاهده مي‌توانند ناقص باشند، پس اگر به اين مقولات ضروري و علّي و همين‌طور ارتباط نارس توجه نكنيد، علمتان را بر اساس همين ارتباط بين پديده‌هاي قابل مشاهده برقرار مي‌كنيد و بسياري از آنان رابطه‌شان انضمامي، بيروني و مشروط است.

اگر قرار است شما يك تبيين صحيح داشته باشيد، نياز به قابل مشاهده بودن نيست. اگر  ضرورتي در علم حس شد، چه مشاهده شود و چه نشود، فرقي نمي‌كند. شما اگر به اين امر رسيديد كه آهن در فلان شرايط محيطي زنگ مي‌زند، نيازي نيست كه حتماً  آهني را ببيني كه زنگ زده است.

در عين حال، ابعاد هنجاري و فلسفه اجتماعي در علم دخالت دارد. يكي از پيش‌فرض‌هاي روش‌شناسي رئاليزم كه من به آن تعلق دارم، آن است كه شرايط اجتماعي- فرهنگي و تاريخي توليد معرفت در محتواي معرفت اثر مي‌گذارد.

اين تنها به علوم انساني بازنمي‌گردد و مربوط به معرفت‌هاي علمي است. اين شرايط هم اجتماعي است و هم محيطي. هم مربوط به هنجارهاي غالب جامعه هستند و هم به هنجارهاي علي بازمي‌گردد. حتي به «سوژه‌گي» و ابعاد هنجاري و عاطفي فرد نيز مرتبط است. البته من نمي‌خواهم بگويم كه اين‌طور نمي توان از علم سخن گفت اما توجه داشته باشيد كه من در برابر دو نحله ايستادگي مي‌كنم؛ يكي آن عينيت‌گرايي خام كه پوزيتيويست‌ها به آن تعلق دارند، يكي هم نسبي‌گرايي كه به هر حال مربوط به اصحاب تأويل و آراء كوهن و نسبي‌گرايان راديكال است. تلاش من اين است كه بگويم ما هم رئاليست و واقع‌گراييم. اما واقع‌گرايي ما از جنس عينيت‌گرايي خام نيست. نسبي‌گرا نيز نيستيم. اما مگر مي‌شود  در پديده‌هاي انساني توجه به ابعاد معنايي و هرمنوتيك نداشت؟

مگر مي‌شود از نقش «زبان» غافل شد و از نقش مفهومي «فاعل شناسا» و موضوع شناسا غافل شد؟ اين ضرورت‌هايي كه ما مطرح مي‌كنيم خيلي مترقي‌تر از عينيت‌گرايان است. اين‌كه مي‌گوييم در عالم انساني هم ضرورت‌هايي وجود دارد، بخشي از اين ضرورت‌ها را مي‌توان از طريق وحي به‌دست آورد و بخشي را از طريق عقل. آن قسمت‌هايي كه از طريق فلسفه و انتزاع به‌دست مي‌آيد، چيزي است كه غرب هم به آن رسيده است. اما واقعاً بخشي از اين ضرورت‌ها را ما با استمداد از «وحي» به‌دست مي‌آوريم و بايد نگاه ويژه‌اي به شاخه‌هاي مختلف جامعه‌شناسي داشته باشيم.

بنده شخصاً معتقدم به دليل پيچيدگي علم و مفهوم محوري، نمي‌توان ادعا كرد كه فقط يك علم وجود دارد، علم بسته به «تور» ماست كه ما اين تور را چگونه بگسترانيم و مهم‌تر از آن اين تور، چه توري باشد. علم به هيچ وجه ماهيت تكاملي ندارد. البته اين به آن معنا نيست كه حال كه اراده كرديم تور خود را پهن كنيم،  لگدي به تورهاي ديگران بزنيم! ما اگر مي‌خواهيم در علم حرف تازه‌اي براي گفتن داشته باشيم، بايد تمام حرف‌هاي موجود را خوب فهم كنيم و در آرا و انديشه‌هاي مختلف خيس خورده باشيم! بايد بتوان در پس ادعاهاي جامعه‌شناسي‌هاي موجود ولو با گرايش پوزيتيويستي، چيزهايي را كشف كنيم كه خود آنها نائل به انكشاف آن نشدند.

براي ارائه سخن تازه بايد مسلط به ابعاد مفهومي و دغدغه‌ها باشيم و اين تسلط فقط با يك كنكاش فلسفي- عقلي به‌دست مي‌آيد. اين توانمندي اگر موجود باشد، مي‌توان فهميد در پس لايه‌هاي ظاهري ادعاهاي جامعه‌شناسان مختلف چه مفروضاتي مستتر است. با كشف اين مفروضات است كه مي‌توان راهي براي برون‌رفت از جامعه‌شناسي‌هاي موجود به‌دست آورد و به جامعه‌شناسي‌هاي ديگري انديشيد.

در غرب به لحاظ آن رشته اصلي كه درباره علم سخن مي‌گويد و به «نظريه نظريه
(Theory of Theory) معروف است يا «تئوري شناخت» كه بحث شناخت‌شناسي را مطرح مي‌كند، از جمله مباحث ريشه‌اي هستند و اين سخنان ما در آن مباحث مطرح مي‌شود؛ يعني اگر نتوانيد بحث‌هاي خود را در عرصه شناخت‌شناسي عرضه كنيد و از آن دفاع كنيد، ضعيف جلوه مي‌كنيد. يك اثبات‌گرا نيز بايد در آن شناخت‌شناسي از خود دفاع كند و بگويد علم معتبر از آن من است. ولي نمي‌تواند ثابت كند، چرا كه به محض شروع بحث، مشخص است مفروضات بسياري را گرفته است.

ببينيد، چون بنده رئاليست هستم و مفهوم محورانه به پديده‌ها مي‌نگرم، معتقدم كه علم از مشاهده آغاز نمي‌شود بلكه از مفهوم رخ مي‌نماياند. اگر بخواهم يك «تبيين ديني» انجام دهم، مي‌گويم من به عنوان يك جامعه‌شناس رئاليست ديني، بسياري از مفاهيم و ضرورت‌ها را از ديانت اخذ مي‌كنم...

  • بنابراين«جامعه‌شناسي ديني» محقق شده است؟

بله، محقق مي‌شود. براي اين‌كه من جامعه‌شناس با ذهن خالي كه سراغ پديده‌ها نمي‌روم. ذهن من مملو از دانسته‌ها و داشته‌هاي قبلي و آكنده از ارزش‌ها و هنجارهاست. اما سخن در اين است كه اين ارزش‌ها كدامند؟ بخشي از آن متعلق به جامعه اسلامي است كه در آن زندگي مي‌كنم و دغدغه‌هاي هنجاري- ارزشي اين جامعه. بخشي مرتبط با هنجارهاي شخصي است كه مي‌توان به‌دست آورد و از قرآن الهام گرفت.

با اين وصف، هيچ علمي عاري از ارزش نيست. اين از پيش‌فرض‌هاي پوزيتيويسم است كه ما آن را برنمي‌تابيم. ما مي‌گوييم، نظريه اجتماعي يك فلسفه اخلاق است. بنابراين هر مدعي نظريه‌پردازي در حال ديكته فلسفه اخلاق خويش است. پس ما بايد بتوانيم  وجهي از داوري نظريه‌ها را به «فلسفه اخلاق» بازگردانيم.

  • بنابراين ما اسلوب نظري جامعه‌شناسي را در اختيار مي‌گيريم، اما عطف به  ارزش‌هاي ذهني خودمان، پديده‌ها را درك مي‌كنيم؟

ببينيد به ميان آوردن گزاره «اسلوب نظري» بحث را سخت مي‌كند. ما پيش‌فرض‌هايي در جامعه‌شناسي داريم كه مي‌توانيم با آن به يك اشتراك مفهومي برسيم. ما مي‌گوييم آيا چيزي به نام جامعه وجود دارد؟ چيزي به نام «وجه غيرفردي» كه در موضع‌گيري فردي من نسبت به ديگري اثر مي‌گذارد، وجود دارد يا ندارد؟ اگر ما واقعاً قائل به «اصالت فردي محض» شويم و جامعه را به «فرد» تقليل دهيم، ديگر به دنبال چه چيزي مي‌گرديم؟

وقتي كه جامعه  براي ما هيچ موجوديتي و اعتباري ندارد، ديگر «جامعه‌شناسي اسلامي» موضوعيت نمي‌يابد. ما حتماً بايد يك اثر ساختاري براي جامعه قائل باشيم تا بتوان بحث جامعه‌شناسي بومي و جامعه‌شناسي ديني و اسلامي را مطرح كرد. وقتي كه مي‌گوييم جامعه «سالبه انتفاع به موضوع» است و اعتباري ندارد، به دنبال چه مي‌گرديم؟ پس يك‌سري مباحث پيشيني فلسفي كه ما از آن به عنوان فلسفه اجتماعي ياد مي‌كنيم، وجود دارد كه بايد نسبت به آن موضع خود را مشخص كنيم.

بنابراين در صورتي مي‌توان سخن از جامعه‌شناسي ديگري به ميان آورد كه سؤالات پيشيني، متافيزيكال و هستي‌شناختي را حل كرده باشيم. در اين صورت، اگر قرار است نگاه تبييني به اين مفاهيم داشته باشيم، بايد از پيش‌فرض‌هايي بهره بگيريم. كسي مي‌تواند قائل به «تبيين» باشد كه چرايي و چگونگي را پاسخ دهد و به ادراك مطابق با واقع باور داشته باشد.

تا همين‌جا اگر بنده توانسته باشم آراي خود را خوب بيان كرده باشم، تلنگر زيادي به جامعه‌شناسي‌هاي موجود زده‌ام و به قولي همه چيز را به هم ريخته‌ام! البته همين كه اين چارچوب به هم بريزد، گام بزرگي برداشته است.

من نمي‌خواهم ادعا كنم كه ما اين راه را ادامه داده‌ايم و توانسته‌ايم يك «جامعه‌شناسي اسلامي» به‌دست بدهيم. واضح است كه ما نتوانسته‌ايم، چون هم محدوديت‌هاي اجتماعي وجود داشته و هم فشارهاي پارادايمي. ديگر آن‌كه ما بعضاً نگاه سطحي و تنكي به جامعه‌شناسي اسلامي داشته‌ايم و فكر مي‌كرديم اگر جامعه‌شناسي با روش پوزيتيويسم را اختيار بكنيم، بعد به آن پسوند اسلامي الصاق كنيم، همه چيز تمام شده است!

  • كاملاً صحيح است، اگر الآن به مطالعات پژوهشي و آماري نهادهاي مختلف در كشور نگاه كنيم، مشي غالب رويكردهاي پژوهشي، «پوزيتيويستي» است.

بله، در حالي كه اگر بخواهيم نگاه عميقي به جامعه‌شناسي اسلامي داشته باشيم، بايد به صورت مبنايي در تئوري دانش ما تحول ايجاد شود.

اگر موافق باشيد به پاره‌اي از مسائل عيني بپردازيم. در باب نظام دانشگاهي ما به‌طور قاطع مي‌توان گفت كه تمامي استادان فعال در نظام آموزش عالي، نسبت به اين نظام آموزشي نقد دارند، اما بالاخره همگي به نحوي در اين طرح فعال هستند. سؤال اين است، آيا مي‌توان به اين جزوه‌هاي مندرس كه به دانشجويان تدريس مي‌شود، اميد به توليد علم داشت، البته بنده وجه غالب را عرض مي‌كنم و قطعاً استثنائاتي وجود دارد و بزرگاني سيره‌شان خلاف اين امر است، اما به هر روي با اين وضع مي‌توان از جنبش نرم‌افزاري سخن گفت؟

بنده همين را عرض كردم. شما در آغاز گفت‌وگو خيلي اميدوارانه صحبت مي‌كرديد و تحت ابعاد پيامدي و كاركردي بوديد كه من هشدار دادم چنين چيزي نيست...

  •  گويا هشدار شما مؤثر واقع شد!

اميدوارم. ببينيد، اگر در اين كشور گام‌هايي برداشته شود كه معرفت‌شناسي جدي گرفته شود، مخصوصاً «معرفت‌شناسي» علمي و ما اين كرسي‌هاي مرتبط با معرفت‌شناسي علمي نظاير فلسفه علم و جامعه‌شناسي را تقويت كنيم تا حدودي ادعاي گزاف خيلي از مدعيان علم در كشور فرو مي‌ريزد و متواضعانه‌تر برخورد مي‌كنند.

اين تواضع خود گام بلندي است براي رسيدن به مطلوب‌ها. اين «عجب و برج عاج‌نشيني» بايد فرو بريزد و كنار رود تا انگيزه و قوه محركه‌اي به‌وجود بيايد و ما بفهميم كه كجاي كاريم.
ما بايد مرتبط با اين معرفت‌شناسي‌ها، محتواگرايانه با علم برخورد كنيم، نه فرم‌گرايانه. متأسفانه چون شناخت‌شناسي خاصي را قالب كردند، يك نوع فرماليسم و شكل‌گرايي باب شده است. در حالي كه فرماليسم در اشكال مختلف خود آفت علم است.

اگر علم مي‌خواهيم، علم با محتواگرايي پيوند خورده است، نه قالب‌گرايي. متأسفانه در دانشگاه‌هاي ما «معرفت» را به معرفت حسي تقليل داده‌اند تا شايد يك بحث آزاد‌انديشي هم مطرح شود! در دانشگاه‌هاي ما آزادانديشي به «معرفت حسي» تقليل يافته و محتواگرايانه برخورد نمي‌كنند.

بگذاريد كمي راحت سخن بگويم؛ اگر قرار است ما با علم پز دهيم و بگوييم كاملاً موفق بوده‌ايم، مي‌توان چنين عمل كرد. اما من احساس مي‌كنم ما اگر نوع معرفت‌شناسي‌مان دگرگون شود، همين الآن با شاخصه‌هاي جديد معرفت‌شناختي، سطح علمي ما به وجه ديگري جلوه مي‌كند. ضمن آن‌كه مقدمه‌اي مي‌شود براي درنورديدن مرزهاي موجود. مقام معظم رهبري مي‌فرمايند؛ «بايد مرزهاي علمي را شكست». اين سخن بر چه چيزي دلالت دارد؟ اين سخن يعني ما بايد شكستن مرزهاي علمي را تعريف كنيم و براي رسيدن به اين مهم تمهيداتي بينديشيم.من به صراحت عرض مي‌كنم، نگاه ما با مطلوب‌هاي ديني موجود در تمدن اسلامي و انقلاب اسلامي بسيار فاصله دارد.

  • به عنوان سؤال آخر، آقاي دكتر، مقام معظم رهبري با يك نگاه ژرف و عميق مبحث «آزادانديشي ديني» را مطرح كردند. بلاشك اين مفهوم يكي از وجوه بنيادين نيل به توليد علم است، حال نيل به اين آزادانديشي چگونه ممكن است؟ در ضمن توجه داشته باشيد برخي از  افرادي كه ادعاي نظريه‌پردازي در اين مرز و بوم را دارند، فعال سياسي‌اند و در اين فعاليت سياسي ساختارشكنانه عمل مي‌كنند، آيا عملكرد آنها عرصه را بر آزادانديشي تنگ نمي‌كند؟

ببينيد، من يك سؤال دارم. من مايل نيستم وارد موضع اشخاص شوم، ولي واقعاً  اينها نظريه‌پردازي مي‌كنند يا گرته‌برداري؟ اينها «توليد نظر» انجام مي‌دهند يا «اشاعه نظر»؟ كدام‌يك از اين آقايان كه منتسب به برخي جريانات خاص سياسي هستند توانسته‌اند توليد كننده انديشه باشند نه اشاعه دهنده؟ ما يك نوآوري توليدي داريم و يك نوآوري اشاعه‌اي. اين مقولات نبايد خلط شود. اينها فوق‌اش نوآوران اشاعه‌اي در ايران هستند و افكار ديگران را اشاعه مي‌دهند و از باب اين‌كه مردم از قبل با اين انديشه‌ها آشنا نبودند، مي‌توان گفت كه نوآوري است، اما خلق انديشه و نظر و نظريه نيست.

آن كسي كه فقط ترجمه مي‌كند و گرته‌بردارانه با نظريه‌ها برخورد مي‌كند، هيچ فرقي نمي‌كند با كسي كه در سياست موضع جزءنگرانه و ژورناليستي مي‌گيرد. هر دوي اينها از يك جنس‌اند. انصافاً وقتي به مواضع اينها نگاه مي‌كنيم  و خاستگاه فكري آنها را بررسي مي‌كنيم، مي‌بينيم مشخصاً اين حرف‌ها  در يك جاهايي گفته شده و اينها برخي اوقات چون در برداشت خود منطقي نبودند و از منابع متعارضي بهره‌برداري كرده‌اند.

جاي سؤال است كه مثلاً در باب آراي يك تئوريسين كه طرح مباحث فلسفي مي‌كند، چه نسبتي است ميان «پوپر» و «گادامر»؟! در غرب كه نسبتي نيست، اما متفكران ما برخي از اوقات «پوپري» هستند گاهي «گادامري»‌. در برخي از آثارشان آراي پوپر مندرج است و در برخي ديگر عقايد گادامر. يا در برخي از مواقع «تجربه» را داور قرار مي‌دهند اما در جايي ديگر مي‌گويند نمي‌توان قائل به داوري تجربه شد، براي اين‌كه عطف به ملاك‌هاي ذهني و پيش‌دانسته‌ها به سراغ منابع مي‌رويم و هيچ‌وقت نيت مؤلف شكار نمي‌شود، بلكه ما تفسيرهايي مي‌كنيم كه مشخص نيست كه مراد  مؤلف همان تفسيرهاي ما باشد.

در حالي كه اين سخن با منطق «ابطال‌گرايي» سازگار نيست. يا در جايي بحث داوري تاريخي دين را مطرح مي‌كنند اما در جايي ديگر فهم‌هاي متغير عنوان مي‌شود؛  چون خاستگاه فكري‌‌شان غربي است و بدون يك منش و روش انتقادي، پي در پي خاستگاه‌هاي نظري خود را عوض مي‌كنند و بنيادهاي متعارض تئوريك را در قالب آثار ايراني به خورد  خلق‌الله مي‌دهند.

اگر مي‌خواهيم آزادانديشي و نوانديشي را نسبت به منابع ديني و منابع هدف‌گذاري كه مدنظر مقام معظم رهبري نيز هست، سامان دهيم من معتقدم  بايد جسارت كرد و به استقبال آزادي انديشه و تفكر رفت و نمي‌توان به آنها نگاه قالب‌گرايانه داشت. علم با آزادي و محتواگرايي پيوند خورده است نه با قالب‌گرايي. اجازه بدهيم اين دو امر رخ نشان دهد و در محفل خودش ابراز وجود كند.

در بحث آزادي تفكر كه بسيار مورد عنايت شهيد مطهري است، فضيلت‌هايي مستتر است كه اگر ما به اين امر عادت كنيم نتايج خوبي ظاهر مي‌شود، بسياري از اصول اعتقادي كه خيلي‌ها بر آن حساس هستند، زاده آزادي تفكر است. اگر ما عادت كنيم كه فكر آزاد داشته باشيم، به مراتب والايي دست خواهيم يافت. واقعاً ما سهم‌مان را از علم نگرفته‌ايم، سهم ما از علم در مصرف و تقليد نيست. سهم ما در مفهوم‌سازي تازه و پهن كردن توري جديد است. ما هم بايد تور خود را پهن كنيم و شكارچي خوبي براي علم باشيم. اما اين شكارچي خوب بودن مستلزم آزادانديش بودن است.

+ نوشته شده در  ساعت 2:0 PM  توسط عمرانی | 
به خاطر دين
 
دین - فاطمه رسول‌زاده:
آيين رهايي‌بخش اسلام از آغاز پيروانش را با ريشه‌هاي انحطاط تمدن‌هاي پيشين آشنا ساخته و طرحي نوين براي پيشگيري از اين سرنوشت شوم ارائه داده است.

امام علي(ع) در بخشي از سخنان خويش بي‌تفاوتي آگاهان و ترك امر به معروف و نهي از منكر را دليل اصلي انحطاط امت‌هاي گذشته مي‌شمارد و براي جلوگيري از سقوط جامعه اسلامي مردم را از انجام اين وظيفه كه رمز استمرار و بالندگي تمدن اسلام است فرا مي‌خواند و مي‌فرمايد: «لا تتركوا الامر بالمعروف و النهي عن المنكر فيولي عليكم اشراركم: امر به معروف و نهي از منكر را ترك نكنيد كه تبهكاران بر شما چيره مي‌گردند.»

معناي معروف و منكر
الف- در لغت: معروف از ماده «عرف» به معني شناخته شده و نيك و منكر از ماده «انكار» و «نكر» به معني ناشناخته، زشت و پليد است كه جمع آن «منكرات» و «مناكر» مي‌باشد.
ب- در اصطلاح: معروف نام هر كاري است كه حسن آن توسط عقل يا شرع شناخته شود و منكر نام كاري است كه شرع و عقل آن را ناپسند بشمارند.

به «معروف» از آن جهت معروف، يعني شناخته شده گفته شده كه فطرت پاك آدمي، با آن آشنا و مأنوس است و آن را مي‌پذيرد و «منكر» چون با فطرت آدمي بيگانه و ناآشنا و نامأنوس است، «منكر» و «ناشناخته» ناميده شده است.

ارزش و اهميت امر به معروف و نهي از منكر
اگر مروري داشته باشيم به تاريخ انبياء بزرگوار الهي از آدم(ع) تا حضرت محمد(ص) درمي‌يابيم كه مهم‌ترين مأموريت پيامبران خداوند امر به معروف و نهي از منكر است، به اين معنا كه پروردگار عالم يكصد و بيست و چهار هزار رسول و نبي فرستاد براي برپا داشتن امر به معروف و نهي از منكر و اين موضوع خود گوياي ارزش بسيار بالاي اين دو فريضه نزد خداوند است و به بيان ديگر تمامي پيامبران الهي همه هستي خويش را فداي اقامه معروفات و ريشه‌كن شدن منكرات كردند كه با حضور آخرين فرستاده خداوند، اين موضوع شتاب بيشتري به خود گرفت و به صورت جدي وارد در قوانين حكومتي هم شد و به صورت يك مسئوليت مهم اجتماعي براي آحاد مردم درآمد و به خود چهره مردمي گرفت.

چرا كه زندگي كردن در اجتماع بدون قبول مسئوليت بي معناست. كساني كه احساس مسئوليت نكنند؛ يعني بي‌تفاوتند و بي‌تفاوتي يعني بي‌تحرك بودن و بي‌تحرك بودن يعني مرده بودن و اين معنا به دور از شأن والاي يك مسلمان و هر انسان آزاده‌اي است.
قرآن كريم و روايات رسيده از رسول گرامي اسلام و خاندان بزرگوار آن حضرت، با بيانات و تعبيرهاي گوناگون، اهميت و عظمت شأن اين دو فريضه بزرگ اسلام را بيان كرده‌اند.

اينك، يك آيه و چند روايت:كنتم خير امه اخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر و تومنون بالله (آل عمران/110) شما بهترين امتي بوديد كه پديد آمديد (از اين جهت كه) امر به معروف و نهي از منكر مي‌كنيد و به خدا ايمان داريد.بنابراين در آيه شريفه، امت اسلامي به عنوان بهترين امت معرفي شده است و دليل آن دو چيز ذكر شده: «امر به معروف و نهي از منكر» و «ايمان به خدا».

نكته قابل توجه اين كه در آيه شريفه، امر به معروف و نهي از منكر بر ايمان به خدا مقدم داشته شده كه نشانه اهميت و عظمت اين دو فريضه بزرگ الهي و بيانگر اين است كه اين دو واجب، ضامن گسترش ايمان در ميان جامعه بشري است؛ و چنانچه اين دو فريضه اجرا نشود، ريشه‌هاي ايمان در دلها سست مي‌گردد و پايه‌هاي آن فرو مي‌ريزد.

رسول گرامي اسلام(ص) مي‌فرمايد: «من امر بالمعروف و نهي عن المنكر فهو خليفه الله في ارضه و خليفه رسول الله و خليفه كتابه.» (كسي كه امر به معروف و نهي از منكر كند جانشين خداوند در زمين و جانشين رسول خدا و جانشين كتاب خداست). دو فريضه امر به معروف و نهي از منكر در اين روايت ازبرنامه‌هاي خداوند و رسول خدا و كتاب آسماني او قلمداد شده است و چنانچه كسي موفق به انجام آن دو مي‌شود به عنوان جانشين خود و پيامبر(ص) و قرآن، زير پوشش همين برنامه قرار گرفته و در اين راستا گام نهاده است.
پيامدهاي فردي 

ترك امر به معروف
1 - تضعيف ايمان: ترك امر به معروف رفته رفته انسان را نسبت به دستورات الهي سست و بي اعتقاد خواهد ساخت. انساني كه ببيند ديگران به راحتي احكام الهي را زير پا مي‌گذارند و آزادانه محرمات الهي را مرتكب مي‌شوند و هيچ كوششي در جهت جلوگيري از رفتار حرام آنها انجام ندهند، كم‌كم نسبت به شيوع محرمات الهي در جامعه بي‌تفاوت خواهند شد.

لازمه دينداري واقعي اين است كه انسان احساسات و عواطف خود را در جهت دين خود صادقانه به كار ببرد و با دينداران دوستي و با دشمنان دين، خصومت ورزد و از مشاهده محرمات الهي چون پلنگ زخم خورده خشمگين  شود، در غير اين صورت نمي‌توان به دينداري چنين انساني اطمينان داشت.

امام صادق(ع) مي‌فرمايد:«كل من لم يحب علي‌الدين و لم يبغض علي الدين فلا دين له: هركس به خاطر دين محبت نورزد و به خاطر دين خشمگين نگردد، دين ندارد.» اينچنين است كه امر به معروف و نهي از منكر با ايمان و دينداري، پيوندي ناگسستني دارد و هركس كه با وجود توانايي نهي از منكر، اين واجب الهي را ترك كند، در حقيقت رواج معاصي در جامعه مطلوب و محبوب اوست.

امام صادق عليه‌السلام مي‌فرمايد: «كسي كه منكري را مشاهده كند و قدرت جلوگيري از آن را دارد، ولي مانع آن نمي‌شود، به راستي كه دوست دارد خدا نافرماني شود و هر كس كه دوست دارد خدا نافرماني شود، به راستي كه دشمني خود را با خداوند آشكار كرده است و هر كس بقاي ستمگران را دوست داشته باشد، به درستي كه دوست دارد خداوند معصيت شود، به راستي كه خداوند متعال خود را بر هلاكت ستمگران ستايش كرده است.»

2 - شركت در گناه: از ديگر پيامدهاي منفي ترك امر به معروف، شريك شدن انسان در معاصي اهل گناه است، چرا كه سكوت در مقابل گناهكار به منزله تأييد و  موافقت با عمل او شمرده مي‌شود. وقتي شخص مجرم مشاهده كند ديگران در مقابل رفتار نادرست او عكس‌العمل نشان نمي‌دهند، در انجام محرمات الهي جرأت پيدا مي‌كند، مخصوصاً اگر شخص خطاكار از سكوت ديگران به رضايت آنها پي ببرد.پيامبر اسلام مي‌فرمايد: «كسي كه امر به معروف كند، يا از منكري نهي كند، يا بر كار خوبي راهنمايي كند، يا به آن اشاره كند، شريك در آن نيكي است و كسي كه به بدي امر كند، يا به آن راهنمايي  كند، يا به آن اشاره كند، در آن بدي شريك است.»

3 - محروميت از سعادت و حيات راستين: زندگي انسان غير از جنبه مادي و ظاهري، جنبه‌اي معنوي و انساني دارد كه در حقيقت بعد مادي زندگي، مقدمه‌اي براي رسيدن به اهداف معنوي آن است. زندگي بدون اهداف معنوي پوچ و تهي است. انسان وارسته، زندگي را به جهت لذت‌هاي مادي آن نمي‌خواهد، بلكه ارزش زندگي از نظر او به خاطر دانستن عقايد الهي و تلاش و كوشش در جهت تحقق آن است.

كسي كه به ارزش‌هاي معنوي و مكتبي بي‌تفاوت باشد و هيچ‌گونه حساسيتي نسبت به آنها نداشته‌باشد و براي ايجاد معروف در جامعه و از بين بردن منكرات كوششي انجام ندهد، در حقيقت حيات معنوي و سعادت حقيقي را از دست داده است.اميرمؤمنان (ع) مي‌فرمايد: «من ترك انكار المنكر بقلبه و يده و لسانه فهو ميّت بين الاحيا:  كسي كه انكار منكر را  با قلب و دست و زبانش ترك كند مرده‌اي ميان زندگان است.»

4 – غضب الهي: عارضه منفي ديگر ترك امر به معروف خشم الهي است. رحمت عام الهي شامل همه انسانها مي‌شود، اما رحمت خاص پروردگار فقط مخصوص بندگاني است كه اهل طاعت و بندگي هستند و دستورات او را كاملاً اجرا مي‌كنند.

آمرين به معروف و نهي‌كنندگان از منكر، غير از اينكه خود به دستورات الهي عمل مي‌كنند، ديگران را نيز به انجام وظايف ترغيب و از انجام محرمات تحذير مي‌كنند و در نتيجه نزد پروردگار عالم از اجر و قرب خاصي برخوردارند، اما كساني كه واجب الهي را عمل نمي‌كنند، از رحمت خاص الهي بي‌بهره هستند.

+ نوشته شده در  ساعت 1:59 PM  توسط عمرانی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام ,وقت بخیر امیدوارم تمام انسان ها قدر لحظه لحظه های عمر خود رابدانند و نهایت استفاده را از آن ها ببرند ,امیدوارم که این وبلاگ بتواند قدری از اطلاعات های مورد نظر شما را فراهم آورد .

پیوندهای روزانه
وبلاگ هنرستان شهدای هفتم تیر
jyahoo
پایگاه اطلاع رسانی و شهر سازی ایران
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آذر 1385
آرشیو موضوعی
ترفند های ویندوز
ترفند های یاهو مسنجر
ترفند های اینترنت
ویندوز
تازه ها
عکسهای جالب
انواعserial number
داستان
دانلود
فلش
عکس
اشعار
ترفند های ضد هک وبلاگ
ترفندهای ضد هک
ترفندهای ضد بوت
جوک و لطیفه
ترفند های موبایل
کاریکاتور بازیگران
داستان های کوتاه و خواندنی
100دستورRun
پیامک
طالع بینی
طنز
ضرب المثل
مقالات آموزشی
اخبار
راه و ساختمان
wallpaper
احکام شرعی
یا مهدی ادرکنی
احادیث
پیشگویی در مورد ظهور منجی عالم
کدهای جاوا
استان پارس(فارس)
تغذیه
دانش و تکنولوژی
تاریخ
زنان
اندیشه
موسیقی
بهداشت
کودکان
دیدگاه
نام های ایرانی زیبا
سامانیان
اصول و مبانی معماری
آیین نامه بتن ایران
آیین نامه جوشکاری ساختمانی ایران
کتاب های سال دوم و سوم رشته ساختمان
افسانه های دیرین
اخبار فناوري اطلاعات
روابط شما با محیط
قالب وبلاگ
آیین وسنت ها(رسم و رسومات)
فیلتر شکن
تالار گفتمان
عاشقانه ها
صفحه آزاد
عجایب جهان
معرفی کتاب
دانستنیها
ماهنامه پیام مدرسه(شهید نوازاله رنجبر)
نویسندگان
عمرانی
m.olyai
پیوندها
عارفانه عاشقانه
خط خطی ها گاه وبی گاه یک شاعر
مجله آموزشی عمران2عمران
...و این معماری خداوند است
زیبای تنها
معماران کوچک
مهندس عمران
ميروم تا ته دشت...
نوید عمران
دتایل-سازه ها-اسکیس-پرسپکتیو-ساخت و ساز
گالری معمار
*.::معماری; تولد یک تفکر::.*
مجله گل نرگس
دانشگاه آزاد اسلامی واحد تربت حیدریه
بزرگترین وبلاگ عکس خاورمیانه
انجمن علمی عمران و معماری تربت حیدریه
در شيراز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM